آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

آرسام نهایت عشق Arsam Gamani cholabi

کلاس اولی خونه نشینم ، از دست کرونااا!

کلی چیزای جدیییییییییییییید

آرسام Arsam ماه ششم برات کیک پختم و با هزار ترفند نشد یه عکس خوب ازت بگیریییییییییییییم ورووووووجک مامان   از ماه ششم تونستی بشینی خوشتیپ من اینم موقع شکلک در آوردنم و قهقههی جناب گل پسر لثه هات حسابی میخارن و خبری از مرواریدای گل گلدونم نیستش     ...
26 آذر 1392

هشت ماهگیییی

کل زمان عکس گرفتنمون چشمت رو از تی وی بر نداشتی طبق معمول با هویج و سیب و .... تونستیم یکم نگهت داریم تا عکس بگیریم گریههههههههههههه پدر و پسر منو پسر و مامانی جون وقتی صبح ها بیدار میشی همیشه با لب خندونه و کلی بازی میکنی و ما کییییییف میکنیم     دیگه قشنگ با غلت زدن اینور و اونور میری و نمیتونیم روی تخت تنهات بزاری م قلبونت برم   و چیزایی که دوستشون داری: آب بازی کتاب باز شدن در حموم و ...
7 آذر 1392

بازم دیر کردم

    سلام به پسر مهربون خودم که تموم زندگيه مامان و بابايي !  توپوليه من قند عسليه من دوست داريم خيلي خيلي خيلي ده روزي   ميشه که سرما خوردي عسييسم هفته ي اول مهر بعد شب ماه   گردت که بابابزرگ گماني اينا اومده بودن پيشمون و ژله ي رنگين     کمانيه مامان که واسه ماه گردت درست کرده بودم خوشگل نگرفته   بود و ما هم عکس نگرفتيم صبح فرداش رفتيم برات خريد لباس ، واي   واي از اين گروني خدا بداد برسه دعا ميکنم وقتي که اين نوشته ها رو   ميخوني ديگه خبري از گروني ها و تحريم ها و تضاد...
4 آبان 1392

موش موشیه من

آرسام Arsam سلام سلام بروی ماه گل پسرم که جدیدا با روروءکش کلی کیف میکنه و هی کنجکاوی میکنه    و دوست داره به وسایل خونه دست بزنه اینجا هم سه چرخش  که خیلی دوستش داره    و دایی جونش براش خریده رو داره کشف میکنه عسیییییییسم   از جمعه که رفتیم کیسم کلی ماجراها و دختر خاله سمیه و خاله فریده و امیر حسین جان و مستوره کوچولو   و خانواده ی خاله ناهید جون و ........... آشنا شدی و     رفتیم لاهیجان و شما بار اول بود که میرفتی لاهیجان اونجا خاله رویا رو هم دیدیم...
26 شهريور 1392

ما اومدیم

آرسام Arsam يه سلام گرم به پسر گل خودم الهي که خوبي و زندگي به کامت ميچرخه! مدتيه نتونستم بيام نت و وبلاگت هم بروز نکردم الان اومدم جبران کنم يه ده روزي سرما خورده بودي و عيد فطر واسه ناهار که همگي خونه بابابزرگ رمضاني بوديم شما با کلي از فاميل آشنا شدی عزيزم بعد از ظهرش من و پسري رفتيم کيسم خونه مادر جون طلا که دايي جون هم واسه کمک دروي برنج اومده بود اونجا و حسابي چند روزي رو کيف کرديم هرچند بدون بابا جون زياد صفا نداشت اما کلا خوش گذشت     تو اون روزا سرما خوردگيت هم خوب شد و مامان با کمک دايي و...
21 شهريور 1392

سه ماهگیت مبارک نفسم

آرسام Arsam   یه سلام قشنگ به پسمل نانازم،   بعد یه مدت طولانی که نبودیم رفته بودیم مهمونی  خونه ی خاله معصی و عمه جونی و مادر جون که ده روزی طول کشید و حسااااااااااایبی خوش گذشت هوا هم خنک و بارونی بود کلی حال داد اما مامانی حواس پرت گوشی نبرده بودم تا عکس بندازیم واسه سه ماهگیتم نبودیم تا برات کیک درست کنم عزییزم الهی همیشه تنت سالم باشه و لبت خندون نفس من! الانم مامانی حسابی مچش درد میکنه و نمیتونه آشپزی کنه وگرنه کیک میپختم عزیزم. راستی رفتیم دکتر و وزن سه ماهگیت شده هفت کیلو و خانم د...
13 مرداد 1392